چقدر دشوار است که بگویم تمام شد. به پایان رسید. پنج سال زندگی من با یک دنیا هیجان به پایان رسید. خیلی سخت است. خیلی خیلی سخت است. این را فقط افرادی مثل من می توانند درک کنند که خواندن آخرین صفحه هری پاتر و یادگاران مرگ چقدر دردناک است! با خود در کشمکش هستم که در خواندن صفحاتش اندکی تعلل کنم، بلکه طعم تلخ خداحافظی با آن برایم قابل هضم تر بشود. آه که خداحافظی با شخصیت هایی که دنیای نوجوانی ام را می ساختند، چه اندوهبار است!
اولین باری که کتاب هری پاتر به دست گرفتم از آن هیچ نمی دانستم. فقط از این و آن وصفش را شنیده بودم. خرید آن نیز صرفا به علت کنجکاوی ام در رابطه با جادوی رولینگ بود. در نمایشگاه کتابی که در مدرسه برپا شده بود، آن را خریداری کردم. وقتی کتاب اول را به پایان بردم فکر نمی کردم در آینده تا این حد گرفتارش شوم. اما وقتی که کتاب دوم آن را خواندم متوجه شدم که هری پاتر افسانه ای است که تا ابد می تواند ادامه داشته باشد. یادم می آید که خواندن کتاب چهارم هری پاتر با امتحانات ترم اولم مصادف شده بود. ولی نمی توانستم از خواندنش دست بکشم. شب امتحان دور از چشم پدر و مادرم می نشستم و به جای کتاب درسی آن را می خواندم! پدرم چند بار مچم را گرفت، ولی من دست بردار نبودم! متاسفانه باید بگویم که هری و دوستانش تاثیر بدی روی نمره ها و معدل من گذاشتند و من به شدت دچار افت تحصیلی شدم. ولی من خانم رولینگ را از این بابت نکوهش نمی کنم. مشکل از خودم بود. البته واضح است که هیچ حقی هم در این باره ندارم. اما واژه سرزنش مرا به یاد موضوعی می اندازد که دلم را می خراشد. الآن حال من به دلایلی که برایتان گفتم بسیار نزار است. پس در پست بعدی که درباره کتاب آخر هری پاتر مطلب می نویسم به آن نکته اشاره خواهم کرد.


