Archive for the ‘وصف حال نامه’ Category

پایان کار هری پاتر

نوامبر 3, 2007

چقدر دشوار است که بگویم تمام شد. به پایان رسید. پنج سال زندگی من با یک دنیا هیجان به پایان رسید. خیلی سخت است. خیلی خیلی سخت است. این را فقط افرادی مثل من می توانند درک کنند که خواندن آخرین صفحه هری پاتر و یادگاران مرگ چقدر دردناک است! با خود در کشمکش هستم که در خواندن صفحاتش اندکی تعلل کنم، بلکه طعم تلخ خداحافظی با آن برایم قابل هضم تر بشود. آه که خداحافظی با شخصیت هایی که دنیای نوجوانی ام را می ساختند، چه اندوهبار است!

Harry potter

اولین باری که کتاب هری پاتر به دست گرفتم از آن هیچ نمی دانستم. فقط از این و آن وصفش را شنیده بودم. خرید آن نیز صرفا به علت کنجکاوی ام در رابطه با جادوی رولینگ بود. در نمایشگاه کتابی که در مدرسه برپا شده بود، آن را خریداری کردم. وقتی کتاب اول را به پایان بردم فکر نمی کردم در آینده تا این حد گرفتارش شوم. اما وقتی که کتاب دوم آن را خواندم متوجه شدم که هری پاتر افسانه ای است که تا ابد می تواند ادامه داشته باشد. یادم می آید که خواندن کتاب چهارم هری پاتر با امتحانات ترم اولم مصادف شده بود. ولی نمی توانستم از خواندنش دست بکشم. شب امتحان دور از چشم پدر و مادرم می نشستم و به جای کتاب درسی آن را می خواندم! پدرم چند بار مچم را گرفت، ولی من دست بردار نبودم! متاسفانه باید بگویم که هری و دوستانش تاثیر بدی روی نمره ها و معدل من گذاشتند و من به شدت دچار افت تحصیلی شدم. ولی من خانم رولینگ را از این بابت نکوهش نمی کنم. مشکل از خودم بود. البته واضح است که هیچ حقی هم در این باره ندارم. اما واژه سرزنش مرا به یاد موضوعی می اندازد که دلم را می خراشد. الآن حال من به دلایلی که برایتان گفتم بسیار نزار است. پس در پست بعدی که درباره کتاب آخر هری پاتر مطلب می نویسم به آن نکته اشاره خواهم کرد.

اندر تار و پود افکار من

اکتبر 30, 2007

0001

همین چند لحظه پیش به خودم آمدم. حدودا ۱۰ دقیقه در فکر فرو رفته بودم. کتاب منطق هنوز در دستانم است. یک جمله در آن باعث شد این گونه منقلب بشوم. “روح انسان جاودان است” داشتم با خودم فکر می کردم چگونه این تصدیق را باید اثبات کرد؟ خیلی آسان بود. آن قدر که حتی تصورش را هم نمی کردم. هم اکنون دارم با خود می اندیشم که چرا تا کنون به این موضوع فکر نکرده بودم؟ چرا ما انسان ها به چیزهایی که جلو چشمانمان است دقت نمی کنیم؟ اثبات آن تصدیق آسان بود. زیرا انسان از خداست و روح خدا به انسان ها هستی بخشیده است و چون ازل و ابد برای ذات اقدس الهی معنا ندارد پس روح انسان هم فناناپذیر است. خود خداوند می فرماید : “و نفخت فیه من روحی” یعنی “و از روح خودم در کالبد انسان دمیدم” واقعا این تفکر کوتاه مرا تکان داد. بیخود نیست که می گویند: یک ساعت تفکر بهتر از ۷۰ سال عبادت است. زیرا هیچ عابدی با ۷۰ سال عبادت متوجه چیز جدیدی نمی شود. البته عبادت سر جای خودش٬ ولی دقت کنید که فقط ۱۰ دقیقه فکر کردن چه تاثیراتی دارد. مثل همین حالا و پیشامدی که آن را ذکر کردم. چیزی که من به واسطه اش از خداوند خجالت می کشم این است که خداوند به من بنده اعتماد کرده و مرا اشرف مخلوقات قرار داده و از خودش مرا زنده نموده است. اما من نتوانستم از این امانت خدایی آن گونه که باید و شاید حفاظت کنم. من با نادانی های خودم این لوح پاک خدایی را مکدر نمودم. به نفس شیطانی خود لبخند زدم و دست در دست پلیدی ها نهادم.

خدایا! من می دانم که حتی این روشن شدن تارهای خاموش ذهنم هم از لطف و کرم توست.

خانه رویایی

اکتبر 8, 2007

Dream House

دوست دارم در گوشه ای از سرزمین خدا و عشق کلبه ای داشته باشم. کلبه ای که در پناه سقف های پوشالی اش بتوانم سوز زمستان و عطش تابستان را تاب بیاورم. کلبه ای کوچک که محبت و عشق از آن به بی کران ها سرک بکشند. دوست دارم روی کلبه ام پلاکی برنجی نصب کنم که رویش نوشته باشد : “ورود به شرط بی ریایی” در محوطه اطراف کلبه ام فضایی دل انگیز داشته باشم که خورشید هر روز صبح پرتوهای پر احساسش را بر آن فرو ریزد و خروسی داشته باشم تا سحرگاهان ندای بیداری سر دهد. دوست دارم در دور دست ها کوه ها را ببینم که چه با وقار و با اقتدار سر به فلک کشیده اند. جلو خانه ام درختان تبریزی با نسیم ملایم به این سو و آن سو بروند. صدای پرطنین و پرشور مرغابی هایم بر وجودم طنین بیندازد. در هوایی که پر از بوی سبزه و چمن است بنشینم و به آسمان آبی پیش رویم بنگرم. روی علف ها دراز بکشم تا ساقه های با طراوتشان صورتم را نوازش کند. جاده ای در کنار کلبه ام داشته باشم که به رهگذرانش خوش آمد بگویم و در لذت خوردن یک استکان چای با آنان شریک شوم. و دوست دارم در کلبه ام وجود پروردگارم را حس کنم. آه که چه لذت بخش است !