Archive for the ‘جنگ جهانی’ Category

خاطره تلخ سوم شهریور

آگوست 25, 2007

world war

امروز سوم شهریور سال ۱۳۸۶ هجری شمسی است. سوم شهریور من را به یاد یک خاطره غم انگیز تاریخی می اندازد. خاطره ای تلخ که تا ابد خاندان پهلوی ننگ آن را یدک می کشد. دقیقا ۶۶ سال پیش در چنین روزی نیروهای متفقین به خاک ایران تجاوز و آن را اشغال کردند. ایران قبلا بی طرفی خود را اعلام کرده بود ولی رضاخان در اقداماتی احمقانه به حمایت از آلمان نازی پرداخت که گمان می کرد به زودی حکومت جهان را بدست خواهد گرفت. روسیه و انگلستان هم که از دیرباز به خاک پرگهر ایران طمع داشتند و فقط منتظر یک بهانه بودند کشور عزیزمان را مورد حمله قرار دادند. یکی از سیاه ترین و دردناک ترین دوران زندگی ایرانیان در عصر حاضر مربوط به همان ایام است. قحطی و بیچارگی همه جای ایران را فرا گرفته بوده است. امراض گوناگون و درماندگی بیماران و نبود دارو از یک طرف و کمبود غذا و شکم های گرسنه از طرفی دیگر داشت مردم ایران را نابود می کرد. در شرح فلاکت مردم باید گفت که هنگام حمله متفقین، سربازخانه ها تعطیل شد و سربازان را بدون آب و غذا و ساماندهی رها کردند. یکی از اقوام ما که الان حدود ۸۵ سال دارد و آن موقع سرباز بوده است تعریف می کند که چون وسیله نقلیه ای وجود نداشت، پیاده از تهران به سمت شهر خودش یعنی قزوین حرکت کرده ! بعد از هر چند ساعت راهی که می رفته در کاروانسراهای بین راه استراحت می کرده و خوشبختانه بعد از چند روز سالم به مقصد رسیده است. او می گوید تقریبا همه سربازها به چنین عاقبتی دچار شدند. جالب است بدانید علت کمبود غذا در آن زمان این بوده است که حدودا نصف محصولات غذایی و کشاورزی مملکت خرج سربازان بی وجود نیروهای متفقین می شده است.

world war

خلاصه این که اشغالگران به بهانه برکناری رضاخان آمدند و یک وطن فروش را از کار برکنار و یکی بدتر را جایگزینش کردند. رضاشاه پس از این واقعه به جزیره دور افتاده موریس تبعید شد و تا آخر عمر آنجا ماند.

فرزند جنگ جهانی این گونه روایت می کند.

آگوست 9, 2007

All Quiet On The Western Front

نگاهی به کتاب در جبهه غرب خبری نیست

*در جبهه غرب خبری نیست* نوشته اریش ماریا رمارک، یکی از شکوهمندترین داستانهایی است که در رابطه با جنگ جهانی اول نوشته شده است و فیلمی که از روی آن ساخته شد یکی از موفق ترین فیلم های تاریخ سینمای جهان است. این داستان مستقیما به نسلی از مردم آلمان اشاره دارد که زندگیشان را برای جنگ فنا کردند. انسانهایی که در اوج امید و شور جوانی به جبهه های جنگ فرا خوانده شدند و امیدشان به ناامیدی و شور و اشتیاق شان به غم و افسردگی و ترس از مرگ تبدیل شد. یکی از مهمترین نکاتی که در کتاب بیان شده فلاکت آن نسل از ژرمن هاست، که نه نسل بعد از آنها و نه نسل قبل از آنها شرایطشان را درک نمی کنند. نویسنده (که در داستان دارای نام مستعار پل بومر است) و دوستانش دائما شاهد مرگ نزدیکان و رفیقان خود هستند. ترس از مرگ در میانشان به حدی است که تنها دل خوشی برای آنان خوردن غذای زیاد و خواب راحت است. اعتراض به حاکمانی که فقط به فکر کشور گشایی هستند و به مرگ سربازان هیچ اهمیتی نمی دهند، در همه جای کتاب به چشم می خورد. این مسئله یک نمود بارز در کتاب دارد: آنجایی که سربازان بدون هیچ آموزش قبلی و فقط برای برتری نفری به جنگ فرستاده می شوند و مرگ، آنها را دسته دسته به کام خود می کشد. زیرا آنها حتی بلد نیستند هنگامی که دشمن باران آتش را بر سرشان می ریزد در جای مناسبی پناه بگیرند! لحظات سخت و غم انگیز جان دادن سرباز فرانسوی (او اولین کسی است که نویسنده در جنگ تن به تن می کشد) در جلو دیدگان پل بومر و احساس دردناک بی خیالی که یک روز بعد از مرگ آن سرباز به پل دست می دهد، جزء حقایقی است که تمام سربازان جنگ جهانی با آن دست به گریبان بوده اند. زیرا هنگامی که او به محل استقرار خودشان باز می گردد، می بیند که تک تیر اندازها مثل آب خوردن مشغول کشتن فرانسوی ها هستند و حتی سر این موضوع با هم مسابقه گذاشته اند! نویسنده حقیقت جنگ را این گونه بیان می کند که اگر انسانهای نسل آنها بعد از جنگ زنده بمانند، سرگردانی و مشکلات روحی سخت ترین مسایل آنها در ارتباط با زندگی روزمره است.

این کتاب فوق العاده، مورد استقبال عجیب مردم جهان قرار گرفت و فقط تا سال ۱۹۶۷ میلادی ۵/۳ میلیون  نسخه از این کتاب به فروش رسید.

اریش ماریا رمارک در قسمتی از کتابش جنگ را این گونه تعریف می کند:

/برای من جبهه جنگ چون گردابی مبهم و اسرار آمیز است. گر چه هنوز در آبهای ساکن و آرام غوطه ورم و  از دهانه آن بدورم، ولی حس می کنم که چرخش این گرداب آرام آرام، آن طور که نه می توانم مقاومت کنم و نه راه فراری داشته باشم، مرا به سوی دهانه خود می مکد./

منتظر زندگینامه اریش ماریا رمارک در پست بعدی باشید …