Archive for the ‘اجتماعی’ Category

ای محتکر به ما تو جفا می کنی مکن

اکتبر 26, 2007

یکی از مشکلات بزرگ جامعه ما این است که تاجرانش به جای فکر کردن به مملکت و وطنشان فقط به منافع شخصی خودشان می اندیشند. از این گونه بی مسئولیتی ها می توان به مسئله شوم احتکار اشاره کرد. پدیده ای که اقتصاد کشور را به زوال و نابودی خواهد کشاند. در رابطه با این مورد ناپسند یک طنز اجتماعی که به صورت شعر سروده شده است را پیدا کردم. متاسفانه نه می دانم که شاعرش کیست و نه در چه مجله یا روزنامه ای به چاپ رسیده است. بنابراین فقط شعر را در وبلاگ می گذارم.

ای محتکر به ما تو جــفا می کنی مکن

                                      ظلم و ستم به خلق خدا می کنی مکن

اجناس را شــــبانه به انـــــــبار می بری

                                      آذوقه را به خانه خــــــــفا می کنی مکن

آتش به جــان مردم درمانـــــده می زنی

                                      هشدار زین عمل تو خطا می کنی مکن

این ثــــــروتی که می بری از راه احــتکار

                                      روزی رسد که خــــــرج دوا می کنی مکن

سیم و زرت اگر چه فزون می شود بدان

                                       در کام خلق زهر بــــــــــلا می کنی مکن

عاقـــــــــــل طمع به جیفه دنیا نمی کند

                                        ســنگین گناه خویش چرا می کنی مکن

مال حـــــرام را ز چه رو می خوری مخور

                                       این فعل زشت را به ریـــــا می کنی مکن

دشمن کمین گرفته به ما و تو زین عمل

                                       آبی به آســــــــــیاب سیاه می زنی مکن

نفرین به جان خویش چرا می خری مخر

                                      خود را چرا ز خـــــــلق جدا می کنی مکن

جان هــــــــزار کودک بیــــــــــــــمار زار را

                                      از راه احـــــــــتکار فـــــــــدا می کنی مکن

با اخـــــــــــتفا این هــــــمه آذوقه عاقبت

                                     ما را دچار قحط و غــــــــــلا می کنی مکن

روز جزا ز نامه اعـــــــــمال زشت خویش

                                      شــــرم از خدا و خلق خدا می کنی مکن

سکه 25 تومانی

اکتبر 20, 2007

 250 Rial

خسته و کوفته ساعت ۳ بعد از ظهر همراه دوستم در ایستگاه اتوبوس منتظر تشریف فرمایی اتوبوس بودیم. ما دو روز در هفته یعنی دوشنبه ها و چهارشنبه ها از ساعت ۷ صبح تا ۳ بعد از ظهر در مدرسه کلاس داشتیم. دوره راهنمایی بود. من به دوستم گفتم : “من بلیط ندارم، تو داری یکی به من بدهی؟” آن روز من در مدرسه تمام پول هایم را خرج کرده بودم و حتی یک ریال هم در جیبم نداشتم تا بلیط بخرم و اگر هم داشتم بلیط فروشی باز نبود که بخواهم بخرم. گویا دوستم هم مشکل من را داشت و در جیبش فقط یک سکه ۲۵ تومانی پیدا می شد! به من گفت : “من ۲۵ تومان بیشتر ندارم. تو این را به یکی از کسانی که در ایستگاه منتظرند بده و یک بلیط بگیر. اگر آن شخص پول را در ازای بلیط از تو قبول کرد که آن وقت بلیط مال من است و تو بی بلیط می مانی. ولی اگر شانس بیاوری و طرف پولت را قبول نکند، در آن صورت بلیط مال تو و پول هم مال من! هر دو می توانیم به خانه برویم.” من حرفش را قبول کردم و سکه را از او گرفتم. نزدیک فردی با لباس روحانی که در ایستگاه ایستاده بود رفتم و گفتم : “آقا ببخشید، شما بلیط اضافی دارید به من بدهید؟” ایشان هم دست در جیب خود کرده و یک بلیط به من داد و بعد من هر کاری کردم او پول را نگرفت. پیش دوستم برگشتم و سکه را به او داده و بلیط را در جیب پیراهنم گذاشتم. او گفت : “مثل این که نقشه ام گرفت. کجای کاری که من خودم هم الان چند روز است، همین طوری به خانه می روم. با همین یک سکه ۲۵ تومانی!”

سیاست و حکایت مرغ همسایه غازه!

اکتبر 14, 2007

روزی یکی از دوستانم (آقای X) در جمع رفقا (آقایان Y) گفت : “هیچ کدامتان یک آرایشگاه خوب سراغ ندارید؟” من ساکت ماندم تا ببینم شاید آقایان Y نظری داشته باشند. ناگهان همه با هم گفتند : “فلان آرایشگاه خیلی خوب است. آن قدر تمیز موهایت را ردیف می کند که کیف می کنی!” من که وصف حال آن آرایشگر را شنیده بودم و یک بار هم به توصیه آقایان Y نزد ایشان رفته بودم گفتم : “برو همین آرایشگاه سر کوچه. به نظر من آنجا بهتر است. بیخود وقت خودت را تلف نکن.” بعد از این صحبت آقایان Y به ما تاختند که چرا این آرایشگاه مزخرف را با آن مقایسه می کنی. خلاصه این که ما ساکت ماندیم و آقای X رفت تا موهایش را کوتاه کند. وقتی برگشت ما هنوز سر جایمان نشسته بودیم. آقایان Y گفتند : “کجا رفتی موهایت را اصلاح کردی؟ رفتی پیش همین پیرمرد، ها؟” آقای X گفت : “مگر بد شده است؟” آقایان Y گفتند : “بد شده است؟ افتضاح است! گند زده به موهایت رفته!” آقای X خندید و گفت : “نه خیر، رفتم پیش همان آرایشگاهی که شما گفته بودید!” آقایان Y گفتند : “نه، ان قدرها هم بد نیست! منظورمان این است که خط ریش هایت را بیش از حد کوتاه کرده!” من چشمک معناداری به آقای X زدم و او خودش فهمید که منظورم چیست.

هدف از بیان این حکایت نشان دادن تعصب خیلی از ما ایرانیان روی مسایل مورد نظرمان است. فکر می کنید چرا آقایان Y می گفتند که آن آرایشگاه که چهار خیابان پایین تر است، موها را خوب کوتاه می کند؟ فقط برای این که آن آرایشگاه ظاهری شیک با اسمی مدرن دارد و صاحبش یک جوان شیک پوش و خوش قیافه است. حالا فکر می کنید آن آرایشگاهی که من مد نظرم بود چه طوری است؟ یک آرایشگاه کوچک که یک پیرمرد مهربان در آن مو را اصلاح می کند و مغازه اش تمیز ولی قدیمی است. ولی اگر به من باشد می گویم که مو را خیلی بهتر از آن جوان شیک اصلاح می کند. متاسفانه خیلی از ما ظواهر را می بینیم. زیبایی های ظاهر را می بینیم. این مثل در سیاست عینیت دارد. بعضی از احزاب فکر می کنند که اگر غربی ها پیشرفت کرده اند به خاطر ظاهر تر و تمیزشان است و اگر از نوک انگشتان پا تا فرق سر غربی بشوند می توانند پیشرفت کنند. آنها فکر می کنند پیشرفت کردن فقط و فقط منوط به تغییر قیافه و ظاهر به شیوه غربی هاست. بدتر از همه این که گمان می کنند آن چیزی که غربی ها دارند بهترین چیز است، غافل از این که ما در نزدیکی خودمان در کشور خودمان یکی بهتر از آن را داریم یا می توانیم داشته باشیم.

فقط صد متر

آگوست 23, 2007

اینجا ابتدای کوچه.

اشک ها جاری است و مردم بر سر و صورتشان می کوبند. به پارچه های سیاهی خیره شده اند که مرگ عزیزشان را گواهی می دهند. انگار می خواهند بروند و پاره پاره شان کنند و بگویند : (( نه این حقیقت ندارد! )) همه رخت سیاه بر تن کرده و چشم هاشان از بارش اشک سرخ سرخ است. نوار قرآن روشن است و صدای دل انگیز عبدالباسط بر گریه ها و سکوت شب طنین می اندازد.

آری! این است گردش روزگار …

اینجا صد متر پایین تر، انتهای کوچه.

قهقهه های بلند دل آسمان را می شکافد. همه منتظر آمدن عروس هستند. اینجا همه غرق در شادی با لباس های رنگارنگ و تمیز و موهای شانه کرده. اینجا فقط صدای موسیقی شادی به گوش می رسد و جیغ ها و کف زدن ها.

آری! این است گردش روزگار …

                     فقط صد متر فاصله …

                                           یک عروسی …

                                                      یک عزا …

                                                          در یک شب …