یکی از مشکلات بزرگ جامعه ما این است که تاجرانش به جای فکر کردن به مملکت و وطنشان فقط به منافع شخصی خودشان می اندیشند. از این گونه بی مسئولیتی ها می توان به مسئله شوم احتکار اشاره کرد. پدیده ای که اقتصاد کشور را به زوال و نابودی خواهد کشاند. در رابطه با این مورد ناپسند یک طنز اجتماعی که به صورت شعر سروده شده است را پیدا کردم. متاسفانه نه می دانم که شاعرش کیست و نه در چه مجله یا روزنامه ای به چاپ رسیده است. بنابراین فقط شعر را در وبلاگ می گذارم.
ای محتکر به ما تو جــفا می کنی مکن
ظلم و ستم به خلق خدا می کنی مکن
اجناس را شــــبانه به انـــــــبار می بری
آذوقه را به خانه خــــــــفا می کنی مکن
آتش به جــان مردم درمانـــــده می زنی
هشدار زین عمل تو خطا می کنی مکن
این ثــــــروتی که می بری از راه احــتکار
روزی رسد که خــــــرج دوا می کنی مکن
سیم و زرت اگر چه فزون می شود بدان
در کام خلق زهر بــــــــــلا می کنی مکن
عاقـــــــــــل طمع به جیفه دنیا نمی کند
ســنگین گناه خویش چرا می کنی مکن
مال حـــــرام را ز چه رو می خوری مخور
این فعل زشت را به ریـــــا می کنی مکن
دشمن کمین گرفته به ما و تو زین عمل
آبی به آســــــــــیاب سیاه می زنی مکن
نفرین به جان خویش چرا می خری مخر
خود را چرا ز خـــــــلق جدا می کنی مکن
جان هــــــــزار کودک بیــــــــــــــمار زار را
از راه احـــــــــتکار فـــــــــدا می کنی مکن
با اخـــــــــــتفا این هــــــمه آذوقه عاقبت
ما را دچار قحط و غــــــــــلا می کنی مکن
روز جزا ز نامه اعـــــــــمال زشت خویش
شــــرم از خدا و خلق خدا می کنی مکن
