Archive for اکتبر, 2007

اندر تار و پود افکار من

اکتبر 30, 2007

0001

همین چند لحظه پیش به خودم آمدم. حدودا ۱۰ دقیقه در فکر فرو رفته بودم. کتاب منطق هنوز در دستانم است. یک جمله در آن باعث شد این گونه منقلب بشوم. “روح انسان جاودان است” داشتم با خودم فکر می کردم چگونه این تصدیق را باید اثبات کرد؟ خیلی آسان بود. آن قدر که حتی تصورش را هم نمی کردم. هم اکنون دارم با خود می اندیشم که چرا تا کنون به این موضوع فکر نکرده بودم؟ چرا ما انسان ها به چیزهایی که جلو چشمانمان است دقت نمی کنیم؟ اثبات آن تصدیق آسان بود. زیرا انسان از خداست و روح خدا به انسان ها هستی بخشیده است و چون ازل و ابد برای ذات اقدس الهی معنا ندارد پس روح انسان هم فناناپذیر است. خود خداوند می فرماید : “و نفخت فیه من روحی” یعنی “و از روح خودم در کالبد انسان دمیدم” واقعا این تفکر کوتاه مرا تکان داد. بیخود نیست که می گویند: یک ساعت تفکر بهتر از ۷۰ سال عبادت است. زیرا هیچ عابدی با ۷۰ سال عبادت متوجه چیز جدیدی نمی شود. البته عبادت سر جای خودش٬ ولی دقت کنید که فقط ۱۰ دقیقه فکر کردن چه تاثیراتی دارد. مثل همین حالا و پیشامدی که آن را ذکر کردم. چیزی که من به واسطه اش از خداوند خجالت می کشم این است که خداوند به من بنده اعتماد کرده و مرا اشرف مخلوقات قرار داده و از خودش مرا زنده نموده است. اما من نتوانستم از این امانت خدایی آن گونه که باید و شاید حفاظت کنم. من با نادانی های خودم این لوح پاک خدایی را مکدر نمودم. به نفس شیطانی خود لبخند زدم و دست در دست پلیدی ها نهادم.

خدایا! من می دانم که حتی این روشن شدن تارهای خاموش ذهنم هم از لطف و کرم توست.

ای محتکر به ما تو جفا می کنی مکن

اکتبر 26, 2007

یکی از مشکلات بزرگ جامعه ما این است که تاجرانش به جای فکر کردن به مملکت و وطنشان فقط به منافع شخصی خودشان می اندیشند. از این گونه بی مسئولیتی ها می توان به مسئله شوم احتکار اشاره کرد. پدیده ای که اقتصاد کشور را به زوال و نابودی خواهد کشاند. در رابطه با این مورد ناپسند یک طنز اجتماعی که به صورت شعر سروده شده است را پیدا کردم. متاسفانه نه می دانم که شاعرش کیست و نه در چه مجله یا روزنامه ای به چاپ رسیده است. بنابراین فقط شعر را در وبلاگ می گذارم.

ای محتکر به ما تو جــفا می کنی مکن

                                      ظلم و ستم به خلق خدا می کنی مکن

اجناس را شــــبانه به انـــــــبار می بری

                                      آذوقه را به خانه خــــــــفا می کنی مکن

آتش به جــان مردم درمانـــــده می زنی

                                      هشدار زین عمل تو خطا می کنی مکن

این ثــــــروتی که می بری از راه احــتکار

                                      روزی رسد که خــــــرج دوا می کنی مکن

سیم و زرت اگر چه فزون می شود بدان

                                       در کام خلق زهر بــــــــــلا می کنی مکن

عاقـــــــــــل طمع به جیفه دنیا نمی کند

                                        ســنگین گناه خویش چرا می کنی مکن

مال حـــــرام را ز چه رو می خوری مخور

                                       این فعل زشت را به ریـــــا می کنی مکن

دشمن کمین گرفته به ما و تو زین عمل

                                       آبی به آســــــــــیاب سیاه می زنی مکن

نفرین به جان خویش چرا می خری مخر

                                      خود را چرا ز خـــــــلق جدا می کنی مکن

جان هــــــــزار کودک بیــــــــــــــمار زار را

                                      از راه احـــــــــتکار فـــــــــدا می کنی مکن

با اخـــــــــــتفا این هــــــمه آذوقه عاقبت

                                     ما را دچار قحط و غــــــــــلا می کنی مکن

روز جزا ز نامه اعـــــــــمال زشت خویش

                                      شــــرم از خدا و خلق خدا می کنی مکن

سکه 25 تومانی

اکتبر 20, 2007

 250 Rial

خسته و کوفته ساعت ۳ بعد از ظهر همراه دوستم در ایستگاه اتوبوس منتظر تشریف فرمایی اتوبوس بودیم. ما دو روز در هفته یعنی دوشنبه ها و چهارشنبه ها از ساعت ۷ صبح تا ۳ بعد از ظهر در مدرسه کلاس داشتیم. دوره راهنمایی بود. من به دوستم گفتم : “من بلیط ندارم، تو داری یکی به من بدهی؟” آن روز من در مدرسه تمام پول هایم را خرج کرده بودم و حتی یک ریال هم در جیبم نداشتم تا بلیط بخرم و اگر هم داشتم بلیط فروشی باز نبود که بخواهم بخرم. گویا دوستم هم مشکل من را داشت و در جیبش فقط یک سکه ۲۵ تومانی پیدا می شد! به من گفت : “من ۲۵ تومان بیشتر ندارم. تو این را به یکی از کسانی که در ایستگاه منتظرند بده و یک بلیط بگیر. اگر آن شخص پول را در ازای بلیط از تو قبول کرد که آن وقت بلیط مال من است و تو بی بلیط می مانی. ولی اگر شانس بیاوری و طرف پولت را قبول نکند، در آن صورت بلیط مال تو و پول هم مال من! هر دو می توانیم به خانه برویم.” من حرفش را قبول کردم و سکه را از او گرفتم. نزدیک فردی با لباس روحانی که در ایستگاه ایستاده بود رفتم و گفتم : “آقا ببخشید، شما بلیط اضافی دارید به من بدهید؟” ایشان هم دست در جیب خود کرده و یک بلیط به من داد و بعد من هر کاری کردم او پول را نگرفت. پیش دوستم برگشتم و سکه را به او داده و بلیط را در جیب پیراهنم گذاشتم. او گفت : “مثل این که نقشه ام گرفت. کجای کاری که من خودم هم الان چند روز است، همین طوری به خانه می روم. با همین یک سکه ۲۵ تومانی!”

سیاست و حکایت مرغ همسایه غازه!

اکتبر 14, 2007

روزی یکی از دوستانم (آقای X) در جمع رفقا (آقایان Y) گفت : “هیچ کدامتان یک آرایشگاه خوب سراغ ندارید؟” من ساکت ماندم تا ببینم شاید آقایان Y نظری داشته باشند. ناگهان همه با هم گفتند : “فلان آرایشگاه خیلی خوب است. آن قدر تمیز موهایت را ردیف می کند که کیف می کنی!” من که وصف حال آن آرایشگر را شنیده بودم و یک بار هم به توصیه آقایان Y نزد ایشان رفته بودم گفتم : “برو همین آرایشگاه سر کوچه. به نظر من آنجا بهتر است. بیخود وقت خودت را تلف نکن.” بعد از این صحبت آقایان Y به ما تاختند که چرا این آرایشگاه مزخرف را با آن مقایسه می کنی. خلاصه این که ما ساکت ماندیم و آقای X رفت تا موهایش را کوتاه کند. وقتی برگشت ما هنوز سر جایمان نشسته بودیم. آقایان Y گفتند : “کجا رفتی موهایت را اصلاح کردی؟ رفتی پیش همین پیرمرد، ها؟” آقای X گفت : “مگر بد شده است؟” آقایان Y گفتند : “بد شده است؟ افتضاح است! گند زده به موهایت رفته!” آقای X خندید و گفت : “نه خیر، رفتم پیش همان آرایشگاهی که شما گفته بودید!” آقایان Y گفتند : “نه، ان قدرها هم بد نیست! منظورمان این است که خط ریش هایت را بیش از حد کوتاه کرده!” من چشمک معناداری به آقای X زدم و او خودش فهمید که منظورم چیست.

هدف از بیان این حکایت نشان دادن تعصب خیلی از ما ایرانیان روی مسایل مورد نظرمان است. فکر می کنید چرا آقایان Y می گفتند که آن آرایشگاه که چهار خیابان پایین تر است، موها را خوب کوتاه می کند؟ فقط برای این که آن آرایشگاه ظاهری شیک با اسمی مدرن دارد و صاحبش یک جوان شیک پوش و خوش قیافه است. حالا فکر می کنید آن آرایشگاهی که من مد نظرم بود چه طوری است؟ یک آرایشگاه کوچک که یک پیرمرد مهربان در آن مو را اصلاح می کند و مغازه اش تمیز ولی قدیمی است. ولی اگر به من باشد می گویم که مو را خیلی بهتر از آن جوان شیک اصلاح می کند. متاسفانه خیلی از ما ظواهر را می بینیم. زیبایی های ظاهر را می بینیم. این مثل در سیاست عینیت دارد. بعضی از احزاب فکر می کنند که اگر غربی ها پیشرفت کرده اند به خاطر ظاهر تر و تمیزشان است و اگر از نوک انگشتان پا تا فرق سر غربی بشوند می توانند پیشرفت کنند. آنها فکر می کنند پیشرفت کردن فقط و فقط منوط به تغییر قیافه و ظاهر به شیوه غربی هاست. بدتر از همه این که گمان می کنند آن چیزی که غربی ها دارند بهترین چیز است، غافل از این که ما در نزدیکی خودمان در کشور خودمان یکی بهتر از آن را داریم یا می توانیم داشته باشیم.

خانه رویایی

اکتبر 8, 2007

Dream House

دوست دارم در گوشه ای از سرزمین خدا و عشق کلبه ای داشته باشم. کلبه ای که در پناه سقف های پوشالی اش بتوانم سوز زمستان و عطش تابستان را تاب بیاورم. کلبه ای کوچک که محبت و عشق از آن به بی کران ها سرک بکشند. دوست دارم روی کلبه ام پلاکی برنجی نصب کنم که رویش نوشته باشد : “ورود به شرط بی ریایی” در محوطه اطراف کلبه ام فضایی دل انگیز داشته باشم که خورشید هر روز صبح پرتوهای پر احساسش را بر آن فرو ریزد و خروسی داشته باشم تا سحرگاهان ندای بیداری سر دهد. دوست دارم در دور دست ها کوه ها را ببینم که چه با وقار و با اقتدار سر به فلک کشیده اند. جلو خانه ام درختان تبریزی با نسیم ملایم به این سو و آن سو بروند. صدای پرطنین و پرشور مرغابی هایم بر وجودم طنین بیندازد. در هوایی که پر از بوی سبزه و چمن است بنشینم و به آسمان آبی پیش رویم بنگرم. روی علف ها دراز بکشم تا ساقه های با طراوتشان صورتم را نوازش کند. جاده ای در کنار کلبه ام داشته باشم که به رهگذرانش خوش آمد بگویم و در لذت خوردن یک استکان چای با آنان شریک شوم. و دوست دارم در کلبه ام وجود پروردگارم را حس کنم. آه که چه لذت بخش است !