توماس هریس را با این کتاب شناختم. نویسنده ای که کتابش آن طور تصویر شده که همه مبهوت خط به خط آن می شوند. آن قدر زیبا چیزی را که می خواسته بیان کرده که خواننده خیلی راحت با شخصیت های داستانی او ارتباط برقرار می کند. کلمه به کلمه را آن قدر دقیق نوشته که نشان می دهد چه اطلاعات کاملی دارد. در مورد آن چه که می خواهد وارد داستانش کند کامل ترین توضیحات را ارائه می دهد. شخصیت اصلی داستان او یک قهرمان فوق بشری نیست. یک مرد قوی هیکل و خوش اندام که مثل سوپرمن منجی جهان باشد نیست؛ یک زن است. او یک زن ساده اما باهوش است. این یکی از اصلی ترین نکاتی است که در بررسی داستان می توان به آن اشاره کرد.
سکوت بره ها روی ۵ محور می چرخد : ۱ـ کلاریس استارلینگ = شخصیت اصلی داستان که زنی با استعداد و کارمند اف بی آی است. ۲ـ هانیبال لکتر = روانشناسی که خود دیوانه ترین دیوانه هاست و سرنوشت آینده او را با آینده کلاریس پیوند داده. ۳ ـ بید = حشره ای اسرار آمیز ۴ ـ جیم گامب = قاتلی که نامش هم مانند خودش تغییر یافته است. ۵ ـ جک کراوفورد = رئیس کلاریس استارلینگ در اف بی آی. محورهای داستان توماس هریس هر کدام دنیای خاص خودشان را دارند. این موضوع واقعا شگفت انگیز است! این که یک نویسنده بتواند داستانش را روی ۵ طرز تفکر مختلف و روی ۵ روحیه متفاوت به پیش ببرد شگفت انگیز است!
توماس هریس وحشت را با معنای حقیقی به خواننده اهدا می کند. البته قصد او از نگارش این داستان به هیچ وجه ایجاد اثری هولناک نیست. بلکه وحشت به طور اتوماتیک در قالب داستان جا گرفته. او در این کتاب آن چنان در روح و روان انسان های عصر جدید کندوکاو می کند و آن چنان به پردازش عنصرهایی که به عنوان مجرم در جامعه شناخته می شوند، می پردازد که همگان را مبهوت و متعجب می سازد. این کتاب که پس از انتشار در آمریکا و سایر کشورها با استقبال و تحسین اغلب منتقدان و روزنامه ها و مجلات روبه رو گردید بر پایه واقعه ای حقیق نگاشته شده است. همان طور که گفتم او به هیچ وجه قصد خلق اثری جنایی و پلیسی را ندارد، بلکه می خواهد جنایت های یک جامعه را با دیدی روان شناختی و با استفاده از علوم رفتاری بنگرد. وی می خواهد به این مهم اشاره کند که تزلزل در روان افراد جامعه و عدم وجود نظام اخلاقی و تربیتی نیک چه فجایعی را به بار خواهد آورد. این امر به خصوص در جوامع غربی که با غرق شدن در تکنولوژی و تکنیک های زندگی برتر اصول مهمی مثل دین و پرداختن به روحیات کودکان و نوجوانان را فراموش کرده اند قابل تأمل است.
فیلم سکوت بره ها هم دقیقا بر اساس کتاب آن ساخته شده است. پس خیلی نیاز به شکافتن آن نیست. اما مسائلی برای معرفی فیلم قابل اشاره است. هنرمندی اسطوره هایی چون جودی فاستر (در نقش کلاریس استارلینگ) و آنتونی هاپکینز (در نقش هانیبال لکتر) فیلم را آن چنان زیبا کرده که بتواند چندین اسکار (مثل اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن برای جودی فاستر و بهترین بازیگر مرد برای آنتونی هاپکینز) را یک جا از آن خود کند. این فیلم یکی از فیلم هایی است که در تاریخ سینمای جهان جاودان است و با پیشرفت روزافزون جوامع مطمئنا هیچ گاه کهنه نخواهد شد. این فیلم آن قدر سکانس های ارزشمند سینمایی دارد که شمارش آن با انگشتان دست ممکن نیست. همان گونه که کتاب آن پاراگراف های ارزشمند ادبی بسیاری دارد که در کمتر کتابی می توان همانند آن را یافت. یکی از قسمتهای این اثر که خیلی مرا متأثر کرد، مهر و محبتی است که جف (راننده جک کراوفورد) نسبت به رییس خود (جک کراوفورد) در هنگام تشییع جنازه همسرش (بلا) ابراز می دارد. در زیر آن قسمت از سکوت بره ها را می توانید بخوانید :
جف صورت خیس از اشک کراوفورد را از دور دید و اتومبیل را به کوچه هدایت کرد، طوری که کراوفورد نمی توانست او را ببیند. از اتومبیل پیاده شد و با ترس سیگاری روشن کرد. وی مخصوصا این کار را کرد تا کراوفورد اشک هایش را پاک کند و او را به سبب دیر آمدن مورد شماتت قرار دهد تا کمی از ناراحتیش کاسته شود.









